خرید بک لینک
جملگی در حكم سه پروانهایم در جهان عاشقان، افسانهایم اولی خود را بهشمع نزدیك كرد گفت: آی، من یافتم معنای عشق دومی نزدیك شعله بال زد گفت:حال، من سوختم در سوز عشق سومی خود داخل آتش فكند آری آری این بود معنایعشق ...

تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیبا ست حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست

فقط باش .... اگر می دانی در این دنیا کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارتتغییر می کند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد مهم نیست که او مالتو باشد مهم این است که فقط باشد ، زندگی کند ،لذت ببرد و نفس بکشد . و تو............

گاهی خیال میکنم ازمن بریده ای،دلبری بهترازمن برای دلت برگزیده ای،ازمن عبورمیکنی ودم نمیزنی تنهادلم خوش است شایدندیده ای

دستی به روی شانه ات، u202bدست دیگری گرم میان یکی دست، u202bآن دست دیگر, قفلی بهکمرگاه قفل u202bسرها به موازات هم، u202bنگاه در نگاه. u202bنفس ها کشدار و هم زمان.u202bقدم ها با هم و نیم نیم ، u202bدر جا و در هم ، دور. u202bدم،بازدم u202bباز ,دم،بازدم، دم u202bزمین به گرد خورشید می گردد u202bو خورشید به گرد تو و من , ماu202bبه گاه شعر گاه. u202bعین شین قاف، u202bکلام می شود u202bو روز و شب پیدا و نا پیدا, گم. u202bشماره لحظه های از تو گفتن است u202bو باقی لحظه ها , انتظار. u202bتا شعردیگری بروید u202b و دستی میان دست u202bو دستی به روی شانه ای

تنهام و اتاق تاریک ... چشمام باز بهانه دارند باز تر شدند سکوت سنگینیهوا رو پر کرده... بغض نفس کشیدن رو واسم سخت کرده... چشمام رو می بندماشکام آروم رو صورتم میاد پایین... یادت تمام وجودم رو گرفته... پشته هرتبسم زیبات...پشته هر گرمایه دستات... سوال های بی جواب می زارم.... اماجواب تو به من... اشک،سکوت،تنهایی و ... و هیچی هر چی هست تو می دونی

شاید این دست که از آن من است روزی از خاک برون آمده بر دامن تو چنگ زند *شاید آن دست که از آن تو است روی این دست برون آمده از خاک سه تا سنگ زند* سنگ اول گل باران تب است که به یک شیشه نمناک زند * سنگ دوم شرر حادثهاست که به این صحنه غمناک زند * سنگ سوم پاسخ معرفت است که بر آن دست برونآمده از خاک زند
EXrozblog.comEXهیچ کس آن جا نبود! آن جا نبود! خوب دیدم، ماه هم پیدا نبود! گوش دادم،باد هم آن جا نبود! سایه ای یا تکیه گاهی، آن طرف ترها نبود! آب نبود!سراب بود! زندگی مانند من در خواب بود! خواب دیدم صورتم در اینه صورتم دراینه اما چرا زیبا نبود؟ پیر گشتم ، پیر گشتم نه! دگر رویا نبود! عشق توزد تیشه ای بر ریشه ام آن شبی که هیچ کس آن جا نبود!

هر شب وقتی که آخرین عابر هم از کوچه پس کوچه های شهر به خانه می خزد وآخرین چراغ هم خاموش می شود یاد تو زیر پوست تنم جوانه می زند و خاطرت مراسر سبز می کند چنان بی تاب می شوم که دلم برای لحظه ای دیدار بی صبر و بیقرار گوش کن تیک تاک ساعت آمدن و رفتن ثانیه ها را خبر می دهد چه بی درنگمی ایند و چه پر شتاب می روند می ایند تا آهسته آهسته مرا از تو دور ترسازند و می روند تا ذره ذره گرمی این آتش افتاده به جانم را با خود ببرندچه خیال باطلی چه سعی بیهوده ای از این همه کوشش بی حاصل چرا خسته نمیشوند؟ یاد

باز هم چشمان من رنگ بی خوابی شده باز قلبم شعله ی عشق و بی تابی شده بازبر بام شبم ماه مهتابی شده باز می خوانم که من خسته ام از این همه دلبستگیخسته ام از زندگی خسته ام از این سکوت و بندگی خسته ام از جملگی بازبیزارم من از تکرار شب می پرم آهسته از دیوار شب می زنم فریاد و دستم درهوا مانده قلبم زنده در آوار شب شب شروع بی امان گریه هاست روز آغاز دروغخنده هاست روز و شب اما چه فرقی می کند؟ آخر هر خنده وقتی اشک گرمی پا بهپاست باز نفرین بر دروغ خنده های بی فروغ خنده های پر فریب و پر دروغ خندههای

کاش می شد برهم از خوابت رستن از تو مرگ است من به دنبال توام تا سحر چشمبه راه می مانم نکند مهتاب بخوابد امشب کاش می شد برهم از خوابت خواب تودره وهم آلود سکوتی است که در آن قلب سردم می پوسد و همه هستی من از بداین حادثه ها من به دنبال توام تا سحر چشم به راه می مانم و سراغت را ازتن هر واهه ای از این امشب می گیرم وتو را همچون یک ریشه ی داغ ای کهسیراب از این بد درد عطش می جویم آه ناگزیرم که تو را در پس هر شعر بخوانمو بخوانم«درمان!» شعر من بیمار است کاش می شد برهم از خوابت

در دست های زرد پاییز انگار باران بود و چشمهای من وقتی که چشمم گریه میخواست اما نگاهم دل خوش بود به دیدارت من بی محابا می دویدم از سایه ی شبمی پریدم خط می کشیدم روی دیوار تاریخ و ساعت، روز دیدار یکشنبه ی پاییزیو زرد یاد آور تنهایی و درد ساعت که می چرخید و می گفت او رفت و دیگر تورا یاد هم نمی کند گفتم که از عشقش دست نکشم دلم هوای دیدارمی کند هر لحظهاین گونه دلم قصه را آغاز می کند باز وچشمان می رقصد با سوز این ساز

از کنار نیمکت خاطره ها میگذرم سکوت می نوازد و درخت شاهد باران عشقم باترانه باد می خواند دستم گم کرده راهش را بی جهت در جیبم می خزد پاهایمسنگین اند بار غمی به دوش دارم با هر گامم زیر پاهایم صدای خش خش رنجپاییز را میشنوم و اشک هایم را پشت سر می گذارم در بدنم جریان دارد حضورشاما با چشمم چیزی جز فاصله نیست با خودم می گویم به کجا می روم آن چهاینجا می جویم چیست؟ در فکر هستم من و او اینجا و ناگهان با هق هقم دیگرنواختنی نیست

می دانم روزی دلم برای تمام آنچه ایران است تنگ می شود دلم برای میدانانقلابش و آن همه چشم خسته که از سر کار می آیند و چه دوست داشتنی تو راآدم حساب نمیکنند برای تمام راننده تاکسی هایی که از فشار تنهایی ، مرا بهحرف میگرفتند و چه شیرین بود وقتی یک راننده تاکسی با تو از نیچه حرفمیزند دلم برای تمام چارشنبه سوری هایش ... که دختر همسایه ، غریبیگی هایشرا برای یک شب کنار میگذاشت و دور آتش سرخپوستی میرقصیدیم برای جادهکندوان و تمام جیغ هایی که میکشیدیم و دعا میکردیم تمام تونل ها برای یکروز هم که شده ق

سر آمد یک شب تنهای دیگر سپیده سر زد و فردای دیگر به ایوانم نشسته یککبوتر به گلدانم گل زیبای دیگر دوباره روز جاری مثل شبنم و ذره های نور وکار و کوشش در این صبح بهاری تازه تر شد صدای پای بازی های خواهش نسیممعرفت در کوچه پیچید چناری می تکانَد شاخه ها را و احساسی که شاید زندگانیست نوازش می کند پروانه ها را به روی سَردَرِ یک خانه دیدم هزاران مورچهمشغول کارند بیارند و بذارند و بپاشند بگیرند و بیارایند، بکارند

من به تو خیره شدم من به تو مات دوختم من که از نگاهت در میان تنهاییمسوختم از طپش تنهایی سکوتم بر تو خیره شدم آن زمان که تو را از بر خواندمدر ذهنت تیره شدم به شکل خاکستری شعرهایم در نگاهت کیش شدم در نفسهایت گمشدم من که در هر ثانیه با تو ثبت شدم کنون در بادم مثل شعله ای در باد بییادم من تو را از بر می خوانم و در شعرم تو را یاس می نامم در نگاهتردپایی از عشق درک کردم در گرمای آغوشت لذت یکی شدن را لمس کردم در حضوردردم حضورت را حس کردم همین لحظه بود که حرف دلم را از تو سرشار کردم درلبخند تو امید

اونی كه یار تو بود ، اگه غمخوار تو بود ، قلبش رو پس نمی داد ، دل به هركس نمی داد ، دل می گفت مقدسه ، عشق اون برام بسه ، از نگاش نفهمیدم كهدروغ و هوسه ، غصه خوردن نداره ، گریه كردن نداره ، به یه قلب بی وفا ، دلسپردن نداره ، آخر قصه چی شد ، قلب اون مال كی شد ، اون كه از من پر گرفت، چی می خواستیم و چی شد ، اونی كه مال تو بود ، اگه لایق تو بود ، توروتنها نمی ذاشت ، با خودت جا نمی ذاشت... اونی كه یار تو بود ، اگه غمخوارتو بود ، قلبش رو پس نمی داد ، دل به هر كس نمی داد

حوادثی که سرم اومده رو نمیتونم بشمرم قلب هیچکسی رو نشکستم و نمیتونم کهبشکنم از دوری تو دلم سوخت و کباب شد ای دایه هیچوقتی ازت سیر نشده ونمیشم تو غربت چه چیزائی که سرم اومد با بیشتر فهمیدن موهای سرم سفید شدهمه ظالمها جلوم سبز شدن از ستمها و ظلمها میام ای دایه ای دایه ازدوردستها دارم میام ای دایه از نیستی ها دارم میام ای دایه از بلاها دارممیام ای دایه من دیگه اون ادم قبلی نیستم ای دایه اون روزهای قبلی کجارفتن زمان سپری شده و خیلی فرقها کردیم مثل سیل ویرانگر نشدم مثل اتیشنشدم و زندگی مردمو

نسانهائی که از قلبشون شرمنده اند(یعنی با وجدانها)کم هستن دنیارو جنگها ونیستی ها احاطه کرده است برای بدها 4 کتاب چه نوشته است: کسانیکه بهزندگیها رحم نمیکنن تبعیض و نژاد پرستی میکنن انسانیهائیکه ظلم میکنن ازما نیستن انسانهای بد(فاسد) کتاب و قانون سرشون نمیشه {وگرنه} در دنیا همهجنگها تموم میشد حضرت موسی به فرعون چی گفت: کسانیکه به زندگیها رحمنمیکنن تبعیض و نژاد پرستی میکنن انسانیهائیکه ظلم میکنن از ما نیستن اگهدلهائیکه مثل سنگه از عشق پر بشه بچه هائیکه گرسنه هستن دیگه گریه نکننحضرت عیسی

من اینجا ریشه در خاکم. من اینجا عاشقِ این خاکِ از آلودگی پاکم. من اینجاتا نفس باقیست، می مانم. من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم! امید روشناییگرچه در این تیرگی ها نیست، من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه می رانم.من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی، گل برمی افشانم. من اینجاروزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید، سرود فتح می خوانم، و می دانم، تو روزیباز خواهی گشت.

سفری تا شهر راستی با شاخه ای ز جنگل زیبای جستجو پا در حریم شهر حقیقتگذاشتم وآنجا میان جنگل اندیشه های خویش تخم نگاه خسته خود را بکاشتمدستان من طلیعه فریاد من شدند تصویر جاودانی خود را بخواستند از آهوانجنگل ایمان و راستی معنی زنده گانی خود را بخواستند ماه از میان آتش تقدیسلحظه ها بر فرق شب کلاه درخشنده ای نهاد آیینه ای میان افق آشکار گشت بسنقش ها که در دل خود بازتاب داد من بودم و طلوع خزان در میان باغ من بودمو خموشی خونین جاده ها من بودم و درخت و تبر، سرب و زنده گی من بودم و شبو جسد و سنگف

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را / حالا که دری هست مرا بال و پری نیست حالاکه مقدر شده آرام بگیرم / سیلاب مرا برده و از من اثری نیست بگذار که درهاهمگی بسته بمانند / وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست . .

برچسب: نویسنده: mop تاريخ: سه شنبه 21 تير 1390 ساعت: 8:0

صفحه بندی